تبليغاتX
تجلی

خبرنگار مجبور است باوجود هماهنگي‌هاي قبلي، براي گفت‌وگو با داود ضامني، دبير شوراي كتاب سازمان فرهنگي و هنري شهرداري تهران، 45 دقيقه در دفتر او منتظر بماند.
خبرنگار به ساعتش مي‌نگرد و اميدوار است كه تا يك ساعت ديگر كه لحظه افطار است، بتواند مصاحبه را به پايان برساند. به اطلاعات و سوالات اوليه نگاهي براي چندمين بار مي‌اندازد. در هفته گذشته سازمان فرهنگي و هنري شهرداري از ميان 400 كتاب حدود 200 كتاب را براي تجهيز كتابخانه‌هاي خود گزينش كرده است. از اين‌رو به‌عنوان نخستين سوال همين موضوع را پيش مي‌كشد.
متن کامل>>

+ چهارشنبه 18 مهر1386 در ساعت 16:52 |

مدتي پيش خبري خواندم كه برايم تكان دهنده بود. خبر فقط معرفي كتاب "ميشائيل كُلهاس" نوشته "هانيريش‌فون كلايست"، با ترجمه "محمود حدادي" بود كه  از سوي نشر ماهي با شمارگان 2000 نسخه منتشر شده است.

 "فرانتس كافكا" درباره اين داستان به يكي از دوستان خود نوشته است: ديشب نامه‌اي برايت ننوشتم. چون غرق در مطالعه "ميشائيل كلهاس" بودم و ديروقت شد. نمي‌دانم داستان آن راي مي‌داني؟ اگر نمي‌داني دست نگه‌دار. خودم آن را برايت خواهم خواند. به جز بخش كوچكي كه دو روز پيش خونده بودم، باقي آن را در يك نشست خواندم، آن هم براي دهمين بار. اين داستاني است كه من به راستي با خلوص نيت در دست مي‌گيرم.
"هرمان هسه" ديگر نويسنده بزرگ آلمان نيز درباره آن نوشته است: اثر استادانه اين بزرگ‌ترين درام‌نويس ادبيات ما، "ميشائيل كلهاس" است. در همان صفحه اول، انگاري با يك جهش در ميانه داستاني و تا پايان آن در همگامي با اين روند نفس براي يك لحظه هم وقفه نمي‌اندازد.
"توماس مان" هم مقدمه‌اي درباره "كلايست" نويسنده داستان و آثار او نوشته كه مترجم آن را به فارسي برگردانده است.

تا اينجا تنها برايم جالب بود كه اين چه نويسنده ايست كه بزرگان ادبيات آلماني زبان دهان به تحسين او گشوده اند؟ ولي زندگي واقعي "كلايست" براي من تكان دهنده بود: 
"كلايست" سال 1777 در خانواده‌اي نظامي در شهر فرانكفورت به دنيا آمد و سال 1811 در حالي كه بيمار و نااميد در شناساندن آثارش از يك سو بود و از سوي ديگر در پيشبرد مجله‌هاي ادبي‌اي كه پايه‌گذاري كرده بود ناكام مانده بود، زير فشار بدبيني بسيار شديد خانواده نظامي خود كه كمترين تفاهمي با فعاليت ادبي او نداشت. همراه زني به نام "هنرپيشه فوگل" خودكشي كرد.

مدت ها به اين شيوه خودكشي انديشيدم. يك نويسنده و از آن فراتر يك انسان به چه نگرشي از زندگي مي تواند رسيده باشد كه نه تنها خودش تصميم به خودكشي مي گيرد و نه تنها همسرش را نيز با خود همراه مي كند، بلكه از هر دوي اينها فراتر، با زني كه دوستش دارد، به آغوش مرگ انتخابي خود مي‌روند. و آيا اين همان رستگاري نيست؟

اين خبر مدام در ناخودآگاهم بود كه چند روز قبل با خبر ديگري مواجه شدم كه عين آنرا به نقل از خبرگزاري فارس در زير مي آورم:

يك فيلسوف اتريشي به همراه همسرش خودكشي كرد

 "آندره گورز"، فيلسوف اتريشي، به همراه همسر خود دوشنبه گذشته در خانه‌‌اش خودكشي كرد؛ هنگام اين مرگ دونفره، وي 84 و همسرش 83 ساله بود.

به گزارش خبرگزاري فارس، آندره گورز(André Gorz) از يك بيماري دردناك رنج مي‌برد.
گورز فوريه 1923 در وين اتريش به دنيا آمد. وي در سال 1964 نشريه "نوول ابزرواتور" را پايه‌گذاري كرد.
وي بيست و سه ساله بود كه با ژان پل سارتر، فيلسوف فرانسوي آشنا شد و در سال 1975 كتاب "اكولوژي و سياست" را به چاپ رساند. اين كتاب در زمان خود موجي از واكنش‌ها را آفريد.
آخرين كتاب اين فيلسوف فرانسه‌زبان كه با نام "نامه به د" منتشر شد، با استقبال زيادي مواجه شد. اين كتاب شرح عشق او به همسرش بود و در آن از اولين ملاقات‌هايش با او نوشته بود.

پرسشي كه اكنون ذهن مرا به خود معطوف كرده، اين است كه آيا خودكشي با همسر يا معشوق كم كم تبديل به يك جريان نمي شود؟ 

+ دوشنبه 9 مهر1386 در ساعت 11:0 |